و باز هوای  شاداب به عشرتگاه باغ  و لاله زارها راه می گشاید و گلهای سرخ و زرد  نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش می دهد و آنگاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء نی را می شنود و وظیفه دار این پیام        می گردد  که. . .

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

 

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

 

کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله‌ای‌ست در جهان

 

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

 

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

 

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

 

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند

 

روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ماخامشی است خوی ما

 

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد